تبليغاتX
دوستانه
خیلی خوش اومدید( چاکر شما صاب خونه )


ز دو ديده خون فشانم ز غمت شب جدايى
چه كنم كه هست اينها گل باغ آشنايى
* * *
مژه ها و چشم يارم به نظر چنان نمايد
كه ميان سنبلستان چرد آهوى ختايى
* * *
سر برگ گل ندارم، ز چه رو روم به گلشن
که شنيده ام ز گلها همه بوي بي وفايي
* * *
به كدام مذهب است اين، به كدام ملّت است اين
كه كشند عاشقى را كه تو عاشقم چرايى
* * *
به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند
كه تو در برون چه كردى كه درون خانه آيى
* * *
به قمارخانه رفتم همه پاكباز ديدم
چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريايى
* * *
در دير مى زدم من كه ندا ز در درآمد
كه درآ درآ عراقى، كه توهم از آن مايى

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

ای دل
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

ای دل
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

ای دل 

دل بردی از من به یغما

ای ترک غارتگر من

چیه دوست من خیال کردی سایت شعره خیال کردی اهل شاعرم خیال

کردی اهل شعرم شاید هم درست خیال کرده باشی ولی این رو بگم که سایت شعر نیست و من نه شاعرم

نه اهل شعر فقط شعر رو دوست دارم شما چطور شما هم دوست دارید که شعر بگویید یا شعر

گوش کنید یا شعر بخونید...

دوستان در پرده می گویم سخن

گفته خواهد شد به دوستان نیز هم

چون سر امد دولت شبهای وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

خب بگذریم یک سال و اندی هست که الان نه من پیش رفقا هستم و نه اونا پیش من...

چند وقتی هست که تو منزل اینترنت دارم ...

چند وقتی هست که تازه دوستان رو توی چت روم می بینم...

با دوستان چت می کنم...

صحبت می کنم...

نقل می کنم و نقل می کنند...

شجریان هم که کنسرتی رو که می خواست توی استرالیا برپا کنه رو لغو کرد...

من هستم و ...

اون ها هستند و ...

من این ور اب

اونا اون ور اب

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به اب

خدا کند که نیاید

گردبادی چنان هایل

بر اندازد

من و قایقم را

می سوزم از فراقت  

اگر

من در فراق تو بودم

من از روز ازل دیوانه بودم

دیوانه ئ روی تو

سر گشته ئ کوی تو

قایقم خواهد  امد

سرزمینی پیداست

پیش خواهم رفت

ساحلی جلوه گرست

نقطه ای به روی شن ها

روشن تر از روزنه ئ خورشید

در کلبه ئ حزن من

چو به ما نگری

غم دل ببری

کز باده نوشین تری

قایقم امد

گردباد هم امد

مرا برد

انگار

به درون

روزنه

نهاد مرا

چو در کلاس درسم

تکانم داد

هول برم داشت

چشمانم را گشود

صدایش را شنیدم

که می گفت:

برخیز برخیز

صبح شده ست

وقت رفتن است

چشمانم را دوباره بستم

ولی دیگر ندیم

ان خواب رویایی

اخر مادرم کار خودش را کرد

داخل نمودنم به رویایی شیرین تر

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

 

قرار هست که انشائ الله چند وقته دیگه استاد شجریان به اتفاق گروهش برای کنسرت به استرالیا بیایند.

واقعا شنیدن و دیدن کنسرت استاد و همراهانش لذت داره, امیدوارم که بتونم به سالن راه پیدا کنم.

 

استاد اواز سنتی ایران

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

 

 

رنگبارنگ 

سلام

توهم و خیال هر دو جزئی از زندگی اند,

ولی

به خاطر داشته باش که توهم و خیال, توهمی و خیالی بیش نیستند,

اما

همین توهم و خیال می تونه

باعث

بسیاری از حوادث, چه تلخ و چه شیرین در صحنه ئ زندگی باشه.

به یاد داشته باش

که

تو یک انسان هستی

و

هر چیزی رو به موقع و صحیح استفاده کن...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

 

عید سعید قربان را به تمامی دوستان و خوبان تبریک عرض

می نمایم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

 

کریستمس مبارک

هوایی سرد و زمستانی اون هم در روزهای کریستمس

 چه حالی داره ؟ نه ؟

کریستمس خوش بگذره

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

 

دوستان مهربان امیدوارم از این تصاویر لذت ببرید خلاصه فقط با کلیک روی هر کدوم از این ادرسها می تونید تصاویر رو ببنید

http://i13.tinypic.com/2nm2jyd.jpg

http://i18.tinypic.com/2i70gw4.jpg

http://i12.tinypic.com/4i1l5aw.jpg

http://i18.tinypic.com/47lly5d.jpg

http://i14.tinypic.com/3zghvg6.jpg

http://i13.tinypic.com/33aw1ky.jpg

http://i17.tinypic.com/2dlln5g.jpg

http://i17.tinypic.com/2vce4r4.jpg

http://i11.tinypic.com/49k521g.jpg

http://i12.tinypic.com/3445vua.jpg

http://i12.tinypic.com/2liei3g.jpg

http://i11.tinypic.com/432o0p3.jpg

http://i14.tinypic.com/35mi7u0.jpg

http://i17.tinypic.com/2zf795j.jpg

http://i16.tinypic.com/2a92qfo.jpg

http://i11.tinypic.com/49j3er4.jpg

http://i14.tinypic.com/2ptosjt.jpg

http://i17.tinypic.com/4d2yc82.jpg

http://i18.tinypic.com/42th7xj.jpg

http://i18.tinypic.com/3zrogt5.jpg

http://i14.tinypic.com/2vkc4rs.jpg

http://i4.tinypic.com/2h36kc0.jpg

http://i17.tinypic.com/3ym9hyg.jpg

http://i16.tinypic.com/479uslw.jpg

http://i11.tinypic.com/2mmsd9i.jpg

http://i16.tinypic.com/2jsqwl.jpg

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

 

چهره ای رو که می ببینی اق مصطفی دوست خوب بنده می باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

سلامی چو گرمای سوزان قم

الان خیلی وقته که سری به این دیار اشنا به کوچه ها,

 پس کوچه ها, به بقال سر کوچه, به دوستی که در همسایه گی ام

بود به جایی که همیشه پاتوق من و بروبچ بود ووو خیلی جاهای

دیگه که شاید هنوزهم بعد از عمری زندگی یک بار هم بدانجا نرفته

بودم نزدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با سلام خدمت دوستان ارجمند , این هم تصاویری ازخودم 

به همراه دوستانم از افغانستان , چین , عراق , افریقا و

معلم خوبم اقای نیکلاس انتونیادس از استرالیا که اق جواد

و اق محمد ذوالفقاری و اق سعید و بقیه ئ بروبج سفارش

داده بودند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

                

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

دوستان عزیز

از اینکه مدتی از اخرین مطالبی که نوشته ام می گذرد

و

نوشته ای دیگر برای مطالعه شما گرامیان در این

وبلاگ

نگنجانده ام بسیار معذرت می خواهم

امیدوارم

بتوانم جبران نمایم

دوستان درپرده می گویم سخن

گفته خواهد شد به دوستان نیز هم

چون سر امد دولت شبهای وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

(خواجه حافظ شیرازی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

شهر من ادلید 

شهری که توش زندگی می کنم شهره خلوتیه , مردماش به هم

کاری ندارند     

یکی سیاه , یکی زرد , یکی سفید

خلاصه رنگ وبارنگن

مرکز شهرجایی که مردم می تونند به راحتی به هرچی که بخواند

دست رسی داشته باشند , از مجلس گرفته تا فروشگاههای

بزرگ , تنها چیزی که توش پیدا نمی شه ساحل دریاست , البته ساحلیه ,

همه ئ خونه ها گرداگرد این مرکز برپا شدند برای همون مردم بهش

می گن 

سی تی  یا همون شهر

نیست مثل جاهای دیگه که مردم برا یه کار اداری باید کل شهر رو

بگردند و ازدست و پا بیفتند.

خلاصه شهر ما اسمش ادلید - ه - , توش کسی به کسی کارنداره و

همه چیزهم توش پیدا می شه به جزتبعیض نژادی.

ببخشید اقا! تبعیض نژادی دارید؟ 

 

نه , نداریم ولی شاید داشته

 

 باشیم ,

 

 کسی چه می دونه ! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

ایا می خواهید پولدار شوید؟!

اگر می خواهید یه سری به وبلاگ اق جواد عقاب بزنید...

ادرس ان را در بخش پیوندها خواهید یافت!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

دوست من سلام...

دوست من سلام - امیدوارم که هر کجا که هستی موفق وسرزنده باشی

ولی این رو بدون که همیشه سعیکن که در پی تلاش و سخت کوشی

باشی تا بتونی راه رو برای خودت هموار کنی ...

هیچ وقت سعی نکن که مشق امروزت رو برای فردا بگذاری ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

برا کنکور تو کتابخونه ئ مجتمع نور درس می خوندم - من بودم - اق

سعید - یوسف شیرزاد - سید علی موسوی و سید جواد ضیایی که هیمشه

با موتورقرازه اش تو گشت و گذار بود و هی می اومد پیش ما و خلاصه

بعضی وقت ها درس می خوندیم و بعضی وقت ها استراحتی و تفریحی .

یه روز که طبق معمول تو حیاط نشسته بودیم عالی جناب (بنده) به بچه ها

گفتم: بچه ها چطوره که همگی از ساعت هشت تا ساعت دوازده رو با هم

به کوب درس بخونیم و بعد از اون بیاییم پایین و با هم استراحتی کنیم و

جکی بگیم- همه موافقت کردن. اقا چشمت روز بد نبینه که از فردا همگی

از ساعت هشت تا دوازده می اومدیم پایین جک می گفتیم تا اینکه ساعت

یک می شد و همه می رفتیم خونه تا فردا خلاصه کار ما همین بود که

اخرش هم هیچ کدوم مون تو کنکورقبول نشدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی خنده داره نه ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  | 

یادش بخیر اون روزهایی رو که میون رفیق - رفقا گذر عمر

می کردیم که یه موقع چشمامو وا کردم و دیدم خانومه اومد و گفت:

ببخشید اقا, چیزی میل دارید!؟ 

منم که شب قبل نخوابیده بودم مات و مبهوت گفتم: نه, چیزی میل ندارم!

اصلا یه روزی فکرش رو نمی کردم که سوار هواپیما بشم - اونم

چه سوار شدنی !!! به قیمت دوری از کسانی که با اونا روزهایی

داشتم - شهری که در ان بزرگ شده بودم و به اون عشق می

ورزیدم - جایی که هر وقت می تونستم به اونجا می رفتم و زیارتش

می کردم - خونه ئ بی بی که محفلی بود برای ما و خاله و داییم

اینا. هر موقع که به اونجا می رفتم موظف بودم که از دو کوچه بالاتر

دو دبه اب شرین بخرم و بیارم بخونه ئ بی بی ... ولی الان نمی

دونم کی بعد من براشون اب میاره ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  |