سعید - یوسف شیرزاد - سید علی موسوی و سید جواد ضیایی که هیمشه
با موتورقرازه اش تو گشت و گذار بود و هی می اومد پیش ما و خلاصه
بعضی وقت ها درس می خوندیم و بعضی وقت ها استراحتی و تفریحی .
یه روز که طبق معمول تو حیاط نشسته بودیم عالی جناب (بنده) به بچه ها
گفتم: بچه ها چطوره که همگی از ساعت هشت تا ساعت دوازده رو با هم
به کوب درس بخونیم و بعد از اون بیاییم پایین و با هم استراحتی کنیم و
جکی بگیم- همه موافقت کردن. اقا چشمت روز بد نبینه که از فردا همگی
از ساعت هشت تا دوازده می اومدیم پایین جک می گفتیم تا اینکه ساعت
یک می شد و همه می رفتیم خونه تا فردا خلاصه کار ما همین بود که
اخرش هم هیچ کدوم مون تو کنکورقبول نشدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خیلی خنده داره نه ؟!