تبليغاتX
دوستانه - کنکور...
خیلی خوش اومدید( چاکر شما صاب خونه )
برا کنکور تو کتابخونه ئ مجتمع نور درس می خوندم - من بودم - اق

سعید - یوسف شیرزاد - سید علی موسوی و سید جواد ضیایی که هیمشه

با موتورقرازه اش تو گشت و گذار بود و هی می اومد پیش ما و خلاصه

بعضی وقت ها درس می خوندیم و بعضی وقت ها استراحتی و تفریحی .

یه روز که طبق معمول تو حیاط نشسته بودیم عالی جناب (بنده) به بچه ها

گفتم: بچه ها چطوره که همگی از ساعت هشت تا ساعت دوازده رو با هم

به کوب درس بخونیم و بعد از اون بیاییم پایین و با هم استراحتی کنیم و

جکی بگیم- همه موافقت کردن. اقا چشمت روز بد نبینه که از فردا همگی

از ساعت هشت تا دوازده می اومدیم پایین جک می گفتیم تا اینکه ساعت

یک می شد و همه می رفتیم خونه تا فردا خلاصه کار ما همین بود که

اخرش هم هیچ کدوم مون تو کنکورقبول نشدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی خنده داره نه ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  |