تبليغاتX
دوستانه - یاد اون روزها بخیر ...
خیلی خوش اومدید( چاکر شما صاب خونه )
یادش بخیر اون روزهایی رو که میون رفیق - رفقا گذر عمر

می کردیم که یه موقع چشمامو وا کردم و دیدم خانومه اومد و گفت:

ببخشید اقا, چیزی میل دارید!؟ 

منم که شب قبل نخوابیده بودم مات و مبهوت گفتم: نه, چیزی میل ندارم!

اصلا یه روزی فکرش رو نمی کردم که سوار هواپیما بشم - اونم

چه سوار شدنی !!! به قیمت دوری از کسانی که با اونا روزهایی

داشتم - شهری که در ان بزرگ شده بودم و به اون عشق می

ورزیدم - جایی که هر وقت می تونستم به اونجا می رفتم و زیارتش

می کردم - خونه ئ بی بی که محفلی بود برای ما و خاله و داییم

اینا. هر موقع که به اونجا می رفتم موظف بودم که از دو کوچه بالاتر

دو دبه اب شرین بخرم و بیارم بخونه ئ بی بی ... ولی الان نمی

دونم کی بعد من براشون اب میاره ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط سید محمد رضا حسینی  |