می کردیم که یه موقع چشمامو وا کردم و دیدم خانومه اومد و گفت:
ببخشید اقا, چیزی میل دارید!؟
منم که شب قبل نخوابیده بودم مات و مبهوت گفتم: نه, چیزی میل ندارم!
اصلا یه روزی فکرش رو نمی کردم که سوار هواپیما بشم - اونم
چه سوار شدنی !!! به قیمت دوری از کسانی که با اونا روزهایی
داشتم - شهری که در ان بزرگ شده بودم و به اون عشق می
ورزیدم - جایی که هر وقت می تونستم به اونجا می رفتم و زیارتش
می کردم - خونه ئ بی بی که محفلی بود برای ما و خاله و داییم
اینا. هر موقع که به اونجا می رفتم موظف بودم که از دو کوچه بالاتر
دو دبه اب شرین بخرم و بیارم بخونه ئ بی بی ... ولی الان نمی
دونم کی بعد من براشون اب میاره ...